|
خدايا شاهد تنهايي ام باش
بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من دیريست بسته تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشم تو آرام دل دريايي ام باش دل خسته خريداري ندارد تو خواهان صفاي ذاتي ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش وقتی دیدم آرامش برکه را در سکوت مهتاب ، هم آوایی زمین را با زمزمه ی آفتاب ، نوازش علفزار را با دست های مهربان باد ، رستن جوانه ای نازک و نرمین را از دل خاک ، تازه دریافتم عمق تهی بودن واژه هایم را از احساس .
زندگي پر از سواله مي دونم
رسيدن به تو خياله مي دونم تو ميگي يه روزي مال من ميشي اما موندنت محاله مي دونم تو ميگي شبا دعامون مي کني چشمه چاهت زلاله مي دونم توي آسمون سرنوشت ما ماه کامل مهاله مي دونم تو ميگي پرنده شيم بريم هوا غصه ما دو تا باله مي دونم چشم من پر از غم نبودنت دل تو پر از ملاله مي دونم طاقتم ديگه داره تموم ميشه صبر تو رو به زواله مي دونم آره مي ري و نمي پرسي که اين دل عاشق در چه حاله مي دونم روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست..... تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند سكوت كردم . تمام مدت زندگي را سكوت كردم . سكوت كردم تا به عشق دست يابم بعد از مدت ها مشكلات به خود ايمان اوردم اعتماد كردم كه عاشق باشم . و تو در زندگيم جاي گرفتي ! با همه ي حرفهايي كه در پشت سر داشتم . لحظه اي از تو دريغ نكردم . زيرا تو تنها اميد روزهاي نا اميدي من بودي . بر من سخت گرفتن تا از تو دست كشم . بر من زندگي را سياه كردن تا تو را آواره كنم . در پس اين همه نا اميدي . در پس اين بن بست هاي زندگي تنها خيالم با ياد تو ارام است . تنها . . . . . گفتني ها بس زيادن و عشق من بس بيشتر . امروز دريافتم كه عشق را نه در سكوت پاييز نه در سياهي شب و نه در روزهاي خوش . نه در آنچه ميپنداريم . بلكه در خود يافتم كه اين تنها نداي قلب بر همدمي چون نا اميديست . .........غریبه آهای سهراب : گفتی چشم ها را باید شست , شستم . گفتی جور دیگر باید دید , دیدم . گفتی زیر باران باید رفت , رفتم . اما او ... نه چشم های خیس شسته ام را , نه نگاه دیگرم را , هیچ کدام را ندید . تنها در زیر باران با خنده طعنه ای زد و گفت : دیوانه ی باران زده ... چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد .. زل بزنی .. . و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت باشی.. حس کنی که هنوزم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آواره غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پیشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری .. چقدر سخته که گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک |

